تبلیغات
تا آسمان

 با این همه شوخی اش کسی فکر نمی کرد اهل نماز شب هم باشد.
یک شب بعد از اذان از چادر زد بیرون. گفتم" اصغر کجا؟"
گفت" برم ببینم کاری نیست انجام بدهم."
بعد از مراسم برگشت. یواشکی دست می گذاشت روی چشم آن هایی که خیس اشک بود. می گفت" برادر! التماس دعا"
به باقی بچه ها هم می گفت" کلک! داشتی ما رو گول می زدی؟"
بعد ها فهمیدیم این جور مواقع می رفته برای خودش خلوت می کرده. این شوخی ها هم برای رد گم کنی بوده.



--------------------------------------------------------------------------------------
با اندکی تلخیص از خاطره ی"کلک! داشتی ما رو گول می زدی؟"  این کتاب




برگرفته از: هَزارهای هِزار حماسه
خاطرات شهدای 17 شهرستان استان مازندران




طبقه بندی: شهدای دفاع مقدس - پاسدار،
برچسب ها: شهید اصغر بصیر، مهران، کربلای1، شهدای استان مازنداران، هَزارهای هِزار حماسه، لشکر25کربلا، شهدای فریدونکنار،
[ پنجشنبه 23 خرداد 1392 ] [ 12:50 ب.ظ ] [ تا آسمان ] [ نظرات ]
درباره وبلاگ

"هر روز با یک شهید"
شاید کمتر از نصف ِ یک دقیقه هم وقت بگیرد این میهمانی. فقط سی ثانیه ...
نویسندگان
پیوندهای روزانه
امکانات وب