تبلیغات
تا آسمان

 به همراه ده پانزده نفر از دوستان رفتیم مزار شهدا. قرار شد برگشتنی هم برویم دریا.  آن موقع ها ساحل مثل بیابان بود. 
همین که از ماشین پیاده شدیم محمدتقی پای ش را گذاشت روی پدال و شروع کرد به دنبال کردن ما. 
یک ربع بیست دقیقه ای دنبال مان کرد آن قدر که نفس مان بند آمد و مجبور شدیم بزنیم به آب.
 بعد که ازش پرسیدیم این چه شوخی ای بود؟  می گفت" چند روزی که از منطقه جدا شدید بساط بخور بخورتان جور بود. همه تان باید برگردید به اوج آمادگی توی جبهه. این را به ش می گویند شوخی رزمی."

-------------------------------------------------------------
با اندکی تلخیص از خاطره ی"شوخی جدی"  این کتاب




برگرفته از: هَزارهای هِزار حماسه
خاطرات شهدای 17 شهرستان استان مازندران




طبقه بندی: شهدای دفاع مقدس - پاسدار،
برچسب ها: شهید محمد تقی عظیمی، خاطرات شهدا، شهدای استان مازنداران، هَزارهای هِزار حماسه، لشکر25کربلا، شهدای شهرستان گلوگاه،
[ سه شنبه 4 تیر 1392 ] [ 01:48 ب.ظ ] [ تا آسمان ] [ نظرات ]
درباره وبلاگ

"هر روز با یک شهید"
شاید کمتر از نصف ِ یک دقیقه هم وقت بگیرد این میهمانی. فقط سی ثانیه ...
نویسندگان
پیوندهای روزانه
امکانات وب