تبلیغات
تا آسمان

  بدن م دیگر حس نداشت. در حال جان دادن بودم که دیدم چهارتا عراقی بالای سرم هستند. 
پیش خودم گفتم" خدایا من ذلت اسارت نمی خواهم. کمک م کن."
خیلی شکنجه م کردند ولی من خودم را زده بودم به مردگی. آخرش هم خسته شدند و رهایم کردند.
وقتی به هوش آمدم صدای "الله اکبر"ی به گوشم رسید. 
بچه هایی که داشتند سنگرها را پاکسازی می کردند فکر می کرند عراقی ام. با ناله ی ضعیفی گفتم" یا زهرا یا مهدی" که فهمیدند خودی هستم.


--------------------------------------------------------------------------------
با اندکی تلخیص از خاطره ی" تازه فهمیدند که ایرانی ام."  این کتاب




برگرفته از: هَزارهای هِزار حماسه
خاطرات شهدای 17 شهرستان استان مازندران




طبقه بندی: شهدای دفاع مقدس - پاسدار، شهدای دفاع مقدس - جانباز،
برچسب ها: شهید علی اثنی عشری، خاطرات شهدا، شهدای استان مازنداران، هَزارهای هِزار حماسه، لشکر25کربلا، شهدای شهرستان فریدونکنار،
[ شنبه 1 تیر 1392 ] [ 06:43 ب.ظ ] [ تا آسمان ] [ نظرات ]
درباره وبلاگ

"هر روز با یک شهید"
شاید کمتر از نصف ِ یک دقیقه هم وقت بگیرد این میهمانی. فقط سی ثانیه ...
نویسندگان
پیوندهای روزانه
امکانات وب