تبلیغات
تا آسمان

  بیشتر وقت ها با هم بودیم. بچه ها ما را با هم می شناختند.
وقتی رفتیم اهواز علی شد تک تیرانداز و من تدارکات چی.
موقع تقسیم غذا علی همیشه دیر می رسید. آخرش یک روز عصبانی شدم و گفتم" نمی تونی زودتر بیای؟"
گفت" برای این کارم دلیل دارم. چون با هم رفیقیم نمی خوام زودتر بیام که بچه ها خیال کنند تو می خوای پارتی بازی کنی. نمی خوام انگیزه ی مقدس بچه ها با این گمان های نادرست کم رنگ بشه."

---------------------
با اندکی تلخیص 





برگرفته از: هَزارهای هِزار حماسه
خاطرات شهدای 17 شهرستان استان مازندران




طبقه بندی: شهدای دفاع مقدس - سایر شهدا،
برچسب ها: شهید علی پورهادی، خاطرات شهدا، شهدای استان مازنداران، هَزارهای هِزار حماسه، لشکر25کربلا، شهدای شهرستان بابلسر،
[ سه شنبه 31 اردیبهشت 1392 ] [ 06:58 ب.ظ ] [ تا آسمان ] [ نظرات ]
درباره وبلاگ

"هر روز با یک شهید"
شاید کمتر از نصف ِ یک دقیقه هم وقت بگیرد این میهمانی. فقط سی ثانیه ...
نویسندگان
پیوندهای روزانه
امکانات وب