تبلیغات
تا آسمان

  این چند روزه ی بعد از عملیات، این قدر بچه ها را این طرف آن طرف کشانده بودند که دیگر توان نداشتند و هرکدام دنبال جان پناهی برای استراحت بودند.  ولی باید پیش روی می کردیم. توقف در آن اوضاع هم یعنی شکست.
 یک دفعه کاظم بلند شد و گفت" مگه شما و کار و زندگی ندارید که اومدید این جا عراقی ها رو اذیت می کنید؟ من که می خوام برگردم شمال. برم یه جای خوش آب و هوا که دیگه فکر اومدن به این جاهای خطرناک به سرم نزنه."
بعد از این شوخی ش، حال و هوای بچه ها عوض شد و راه افتادند برای پیش روی.


-----------------------------------------------------------------------------
با اندکی تلخیص از خاطره ی"   شوخی ای که کارگر افتاد"  این کتاب





برگرفته از: هَزارهای هِزار حماسه
خاطرات شهدای 17 شهرستان استان مازندران




طبقه بندی: شهدای دفاع مقدس - پاسدار،
برچسب ها: شهیدکاظم علیزاده، کربلای 5، شلمچه، خاطرات شهدا، شهدای استان مازنداران، هَزارهای هِزار حماسه، لشکر25کربلا، شهدای شهرستان بابلسر،
[ شنبه 28 اردیبهشت 1392 ] [ 02:39 ب.ظ ] [ تا آسمان ] [ نظرات ]
درباره وبلاگ

"هر روز با یک شهید"
شاید کمتر از نصف ِ یک دقیقه هم وقت بگیرد این میهمانی. فقط سی ثانیه ...
نویسندگان
پیوندهای روزانه
امکانات وب