تبلیغات
تا آسمان

 آخرین باری که می رفت جبهه بهش گفتم" پسرم اگر می خواهی معلول برگردی من راضی نیستم، دوست ندارم اسیر هم بشوی چون  سختی اسارتت را نمی- توانم تصور کنم. یا زنده برگرد یا شهید. آن وقت است که می گم: فدای سر ابی عبدالله."
محمدگفت" احسنت مادر. احسنت. قولت یادت نره. 45 روز دیگه برمی گردم."
45 روز بعد تازه فهمیدم چرا برای مراسم عروسی ش، تکیه ی محل را پیشنهاد داد. 

-------------------------
با اندکی تلخیص 





برگرفته از: هَزارهای هِزار حماسه
خاطرات شهدای 17 شهرستان استان مازندران




طبقه بندی: شهدای دفاع مقدس - سایر شهدا،
برچسب ها: شهید محمد محمدعلی زاده، خاطرات شهدا، شهدای استان مازنداران، هَزارهای هِزار حماسه، لشکر25کربلا، شهدای شهرستان بابل،
[ جمعه 20 اردیبهشت 1392 ] [ 12:51 ق.ظ ] [ تا آسمان ] [ نظرات ]
درباره وبلاگ

"هر روز با یک شهید"
شاید کمتر از نصف ِ یک دقیقه هم وقت بگیرد این میهمانی. فقط سی ثانیه ...
نویسندگان
پیوندهای روزانه
امکانات وب