تبلیغات
تا آسمان

  یک دوربین آر پی جی از عراقی ها غنیمت گرفته بودند. چهل روز طول کشید تا طوری تنظیم ش کنند که در شلیک به هدف، احتمال خطایش به صفر برسد.
توی یک مانور می خواستند باهاش کار کنند ولی کارش خیلی خوب نبود.
حوصله ش سر رفت. دوربین را درآورد و بدون آن شروع کرد به شلیک. خیلی دقت می کرد که گلوله ها هدر نرود.
می گفت" مردم از جیره هایشان می زنند تا پول خرید اینها را برای ما بفرستند. نباید هدرشان داد."


--------------------------------------------------------------------------------------------
با اندکی تلخیص از خاطره ی" گلوله ی بیت المال را هدر دادن گناه دارد"  این کتاب




برگرفته از: هَزارهای هِزار حماسه
خاطرات شهدای 17 شهرستان استان مازندران




طبقه بندی: ‫شهدای دفاع مقدس - بسیج‬،
برچسب ها: شهید مهدی معلم کلایی، فاو، خاطرات شهدا، شهدای استان مازنداران، هَزارهای هِزار حماسه، لشکر25کربلا، شهدای شهرستان ساری،
[ دوشنبه 25 شهریور 1392 ] [ 10:00 ق.ظ ] [ تا آسمان ] [ نظرات ]
 بعد از چند ساعت بلم رانی رسیدیم به پاسگاه دشمن. توی درگیری یکی از  بچه ها شهید شد. محمد و دو تای دیگر هم مجروح شدند. 
بعد از تصرف پاسگاه، مجروحین را منتقل کردیم به آن جا. وقتی می خواستیم کتف ش را پانسمان کنیم، با وجود درد زیادی که داشت، گفت" لطفاً آن بغلی."
با چه زحمتی راضی ش کردیم به مداوا. 

------------------------
با اندکی تلخیص 




برگرفته از: هَزارهای هِزار حماسه
خاطرات شهدای 17 شهرستان استان مازندران



طبقه بندی: شهدای دفاع مقدس - سایر شهدا،
برچسب ها: شهید محمد حلاجیان، خاطرات شهدا، شهدای استان مازنداران، هَزارهای هِزار حماسه، لشکر25کربلا، شهدای شهرستان رامسر،
[ دوشنبه 18 شهریور 1392 ] [ 08:25 ب.ظ ] [ تا آسمان ] [ نظرات ]
 پیش تاجری در رامسر کار می کرد. آرزو داشت تاجر بشود.
 می گفت" اگر تاجر بشوم، جنس را به همان مبلغ خرید به مردم می فروشم."
- مرد حسابی! آن وقت چه طوری شکم زن و بچه ت رو سیر می کنی؟
گفت" دو ریال به آدم های دارا بیش تر از قیمت خرید می فروشم، یک ریال هم به فقرا کمتر."

-----------------------------------------------------------------
با اندکی تلخیص از خاطره ی"آرزوی تاجر شدن"  این کتاب




برگرفته از: هَزارهای هِزار حماسه
خاطرات شهدای 17 شهرستان استان مازندران




طبقه بندی: شهدای دفاع مقدس - سایر شهدا،
برچسب ها: شهید شعبان قلی زاده، کرخه شوش دانیال، خاطرات شهدا، شهدای استان مازنداران، هَزارهای هِزار حماسه، لشکر25کربلا، شهدای شهرستان رامسر،
[ یکشنبه 17 شهریور 1392 ] [ 01:37 ب.ظ ] [ تا آسمان ] [ نظرات ]
 سربازی ش افتاده بود 30 فرسخی مشهد، برای همین در طی هفته چند بار می رفت زیارت.
 زمان جنگ هم هر وقت مرخصی می گرفت می رفت زیارت. می گفت" از آقا خواسته ام که لحظه ی شهادت تنهایم نگذارد."
آخرین بار که مجروح شد برای مداوا به مشهد اعزام شد. ولی به علت شدت جراحت همان جا به شهادت رسید. 
قبل از انتقال پیکرش، برای طواف بردندش به حرم.

--------------------------------------------------------------------
با اندکی تلخیص از خاطره ی"نذری که قبول افتاد"  این کتاب




برگرفته از: هَزارهای هِزار حماسه
خاطرات شهدای 17 شهرستان استان مازندران



طبقه بندی: شهدای دفاع مقدس - پاسدار،
برچسب ها: شهید محمد سلیمان نژاد، کربلای 3، اروند، خاطرات شهدا، شهدای استان مازنداران، هَزارهای هِزار حماسه، لشکر25کربلا، شهدای شهرستان رامسر،
[ شنبه 16 شهریور 1392 ] [ 11:32 ق.ظ ] [ تا آسمان ] [ نظرات ]
  توی خانه سه بشکه نفت داشتند. می گفت" دو بشکه ش اضافی هست. باید بین مردمی که ندارند تقسیم شود.
خوب نیست خانواده م در رفاه باشند ولی مردم مستضعف شهرم در سختی زندگی کنند."
 نفت را بین مردم تقسیم کرد و به خانواده ش که از او دلگیر بودند، گفت" اگر شما به خاطر اجرای حکم خدا از من فاصله بگیرید، من به خدا نزدیک تر می شوم."




-------------------------------------------------------------------------------------------
با اندکی تلخیص از خاطره ی"ماجرای پسری که جلوی پدرش را گرفت"  این کتاب




برگرفته از: هَزارهای هِزار حماسه
خاطرات شهدای 17 شهرستان استان مازندران




طبقه بندی: شهدای دفاع مقدس - سایر شهدا،
برچسب ها: شهید نظام الدین خلعتبری، خاطرات شهدا، شهدای استان مازنداران، هَزارهای هِزار حماسه، لشکر25کربلا، شهدای شهرستان رامسر،
[ چهارشنبه 13 شهریور 1392 ] [ 12:09 ق.ظ ] [ تا آسمان ] [ نظرات ]
  با دوستان بساط شرب خمر راه انداخته بودیم که شهید پورامامی و چند پاسدار دیگر به طور ناگهانی سر رسیدند.
حسابی ترسیده بودم. ولی با کمال تعجب خیلی ملایم شروع کرد به نصیحت. 
- کسی با تفریح شما مخالف نیست اما تفریح باید شاد و سالم باشد.
 چه خوب بود به جای این بساط گناه، با خانواده تان می آمدید تفریح."
- این صحبت های شان متأثرم کرد و از آن به بعد سمت گناه نرفتم.


-------------------------------------------------------------------------------
با اندکی تلخیص از خاطره ی" بساط شرب خمر با دوستان"  این کتاب




برگرفته از: هَزارهای هِزار حماسه
خاطرات شهدای 17 شهرستان استان مازندران




طبقه بندی: شهدای دفاع مقدس - سایر شهدا،
برچسب ها: شهید مرتضی پور امامی، خاطرات شهدا، شهدای استان مازنداران، هَزارهای هِزار حماسه، لشکر25کربلا، شهدای شهرستان رامسر،
[ سه شنبه 12 شهریور 1392 ] [ 06:20 ب.ظ ] [ تا آسمان ] [ نظرات ]
  با موتور از مراسم برمی گشتیم که دیدم یک پژو چراغ خاموش، تعقیب مان می کند.
گفتم" سرعتت را بیشتر کن، شاید منافق باشند."
تفنگ ش را داد به من و خودش شروع کرد به نوحه خوانی" عشق حسین است چه ها می کند ..."


-----------------------
با اندکی تلخیص




برگرفته از: هَزارهای هِزار حماسه
خاطرات شهدای 17 شهرستان استان مازندران





طبقه بندی: شهدای دفاع مقدس - سایر شهدا،
برچسب ها: شهید نصرت الله تفاوت، خاطرات شهدا، شهدای استان مازنداران، هَزارهای هِزار حماسه، لشکر25کربلا، شهدای شهرستان رامسر،
[ دوشنبه 11 شهریور 1392 ] [ 06:15 ب.ظ ] [ تا آسمان ] [ نظرات ]
  با قطار می رفتیم شوش. 
به  کوپه ی همه ی بچه ها سرمی زد و با همه شان خوش و بش می کرد.
آخر شب جا توی کوپه جا برای استراحت کم بود.
 رفتم توی راهرو تا قدم بزنم، دیدم یک نفر توی راهرو، اورکت ش را روی ش کشیده و خوابیده.
فرمانده بود. جای ش را داده بود به یکی از بچه ها.


-----------------------
با اندکی تلخیص




برگرفته از: هَزارهای هِزار حماسه
خاطرات شهدای 17 شهرستان استان مازندران




طبقه بندی: شهدای دفاع مقدس - پاسدار،
برچسب ها: شهید شفیع علی زاده، شوش دانیال، خاطرات شهدا، شهدای استان مازنداران، هَزارهای هِزار حماسه، لشکر25کربلا، شهدای شهرستان رامسر،
[ یکشنبه 10 شهریور 1392 ] [ 06:10 ب.ظ ] [ تا آسمان ] [ نظرات ]
  بعد از این که از بیمارستان مرخص شد، یک روز برای عیادت ش رفتم خانه شان.
خیلی ناراحت بود. می گفت" خدا مرا ببخشد که دارم حقوق سپاه را می گیرم 
و دارم توی خانه استراحت می کنم. شاید این حقوق م حلال نباشد."
از همان حقوق اندک، خمس و زکات ش را می داد و آخر ماه چیزی دست ش نمی ماند.


--------------------------------------------------------------------------------------------------
با اندکی تلخیص از خاطره ی" شاید این حقوقی که می گیرم، حلال ام نباشد"  این کتاب




برگرفته از: هَزارهای هِزار حماسه
خاطرات شهدای 17 شهرستان استان مازندران




طبقه بندی: شهدای دفاع مقدس - پاسدار،
برچسب ها: شهید رحمت الله کردنیرسی، خیبر، طلاییه، شهدای استان مازنداران، هَزارهای هِزار حماسه، لشکر25کربلا، شهدای شهرستان نوشهر،
[ شنبه 9 شهریور 1392 ] [ 06:02 ب.ظ ] [ تا آسمان ] [ نظرات ]
  به خاطر جراحت شدید، توی بیمارستان بستری شده بود. 
روزهای آخرش بود که نماینده ی شهر آمد عیادت ش.
 با همان حال سخت از روی تخت بلند شد و نیمه جان، یقه ی نماینده را گرفت
" به خدا اگر برای مردم کجور آب و برق نیاورید، روز قیامت جلوی تان را خواهم گرفت."



------------------------------------------------------------------------------------------
با اندکی تلخیص از خاطره ی"گرفتن یقه ی نماینده لحظه ی شهادت"  این کتاب




برگرفته از: هَزارهای هِزار حماسه
خاطرات شهدای 17 شهرستان استان مازندران



طبقه بندی: شهدای دفاع مقدس - سایر شهدا،
برچسب ها: شهید اسدالله ترک، خاطرات شهدا، شهدای استان مازنداران، هَزارهای هِزار حماسه، لشکر25کربلا، شهدای شهرستان نوشهر،
[ جمعه 8 شهریور 1392 ] [ 05:55 ب.ظ ] [ تا آسمان ] [ نظرات ]
  اصرار زیادی کردم که این بار قبل از رفتن برویم عکس یادگاری بگیریم برای وقت های دلتنگی.
رفتیم عکاسی. گفتند چهار نفری توی کادر جا نمی شوید.
به عکاس گفت" این بار ازپسر و برادرم عکس بگیرید. عکس ما بماند وقتی از جبهه برگشتیم."


----------------------
با اندکی تلخیص 




برگرفته از: هَزارهای هِزار حماسه
خاطرات شهدای 17 شهرستان استان مازندران




طبقه بندی: شهدای دفاع مقدس - سایر شهدا،
برچسب ها: شهید خلیل طهماسبی فیروز، كربلای5، خرمشهر، شهدای استان مازنداران، هَزارهای هِزار حماسه، لشکر25کربلا، شهدای شهرستان نوشهر،
[ پنجشنبه 7 شهریور 1392 ] [ 04:28 ب.ظ ] [ تا آسمان ] [ نظرات ]
  همه ی تلاش ش را کرد تا فرماندار را مجاب کند، ماشین های سنگین فرمانداری را بفرستد خط مقدم. ولی نشد.
فرماندار هم به تلافی آن مشاجره ی لفظی، دستور داد خانه ی سازمانی ای را که توی ش نشسته بودند، تخلیه کند.
ولی به خاطر مشکلی که داشت  در این کار تأخیر کرد. 
وقتی مؤاخذه شد برای این تأخیر، گفت" خانه ی سازمانی اصلی ما توی جبهه است. اگر فرصت داشتید و تشریف آوردید نمی گذارم به شما بد بگذرد.
 مهمان ما باشید توی خانه های سازمانی خط مقدم."


----------------------
با اندکی تلخیص 




برگرفته از: هَزارهای هِزار حماسه
خاطرات شهدای 17 شهرستان استان مازندران




طبقه بندی: شهدای دفاع مقدس - جهادگر،
برچسب ها: شهید علی معقولی، خیبر، طلاییه، شهدای استان مازنداران، هَزارهای هِزار حماسه، لشکر25کربلا، شهدای شهرستان نوشهر،
[ چهارشنبه 6 شهریور 1392 ] [ 04:13 ب.ظ ] [ تا آسمان ] [ نظرات ]
  خفقان زیادی تو شهر بود. اجازه ی هیچ فعالیت ضد رژیمی داده نمی شد.
با خودش اعلامیه ی زیادی از تهران آورده بود ولی با وجود آن فضا نمی شد پخش ش کرد.
با دوستان ش یک دعوای صوری راه انداخت و کلی مردم جمع شدند دور و برشان.
مأمورها هم که دیدند قضیه سیاسی نیست، زیاد پاپی نشدند.
او هم از شلوغی استفاده کرد و شروع کرد به مرگ بر شاه گفتن.
مأمورها تازه فهمیدند چه کلاهی سرشان رفته!



----------------------
با اندکی تلخیص 




برگرفته از: هَزارهای هِزار حماسه
خاطرات شهدای 17 شهرستان استان مازندران




طبقه بندی: شهدای دفاع مقدس - سایر شهدا،
برچسب ها: شهید محمد باقر سنگاری، والفجر 8، فاو، شهدای استان مازنداران، هَزارهای هِزار حماسه، لشکر25کربلا، شهدای شهرستان نوشهر،
[ سه شنبه 5 شهریور 1392 ] [ 04:04 ب.ظ ] [ تا آسمان ] [ نظرات ]
  داشتیم با هم لباس می شستیم که مادرش آمد خانه مان.
خیلی ناراحت شد که پسرش دارد کار ِ خانه می کند.
دست از شستن برداشت و رفت پیش مادرش.
گفت" مامان شما دوست دارید من بروم زیارت خانه ی خدا؟"
- چه سؤالیه می پرسی؟
- "مامان کمک به همسر در کار منزل مثل زیارت خانه ی خداست. شما امروز من را از این ثواب محروم کردید."


-----------------------------------------------------------------------------------------------
با اندکی تلخیص از خاطره ی"کور شود چشمی که نخواهد تو به مکه بروی"  این کتاب




برگرفته از: هَزارهای هِزار حماسه
خاطرات شهدای 17 شهرستان استان مازندران


برچسب ها: شهید سید تقی حسینی، مریوان، خاطرات شهدا، شهدای استان مازنداران، هَزارهای هِزار حماسه، لشکر25کربلا، شهدای شهرستان نوشهر،
[ دوشنبه 4 شهریور 1392 ] [ 03:53 ب.ظ ] [ تا آسمان ] [ نظرات ]
  توی منطقه بودیم که  یک دفعه خمپاره ای به سمت مان آمد.
من خیلی واکنش نشان ندادم.
بی توجهی مرا که دید گفت" اگر خمپاره بهت می خورد، فکر می کنی شهید به حساب می آمدی؟  
 از این فکر بیرون بیا. اول مسائل ایمنی را رعایت کن، بعد اگر تیر و ترکش خوردی، می شود اسم ت را شهید گذاشت."



----------------------
با اندکی تلخیص 




برگرفته از: هَزارهای هِزار حماسه
خاطرات شهدای 17 شهرستان استان مازندران




طبقه بندی: شهدای دفاع مقدس - پاسدار،
برچسب ها: شهید قربان علی شیخ خیریان، کربلای 1، مهران، شهدای استان مازنداران، هَزارهای هِزار حماسه، لشکر25کربلا، شهدای شهرستان نوشهر،
[ یکشنبه 3 شهریور 1392 ] [ 03:49 ب.ظ ] [ تا آسمان ] [ نظرات ]

تعداد کل صفحات : 31 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

"هر روز با یک شهید"
شاید کمتر از نصف ِ یک دقیقه هم وقت بگیرد این میهمانی. فقط سی ثانیه ...
نویسندگان
پیوندهای روزانه
امکانات وب